تبليغاتX
زلف بر باد






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


زلف بر باد


1-بعد از مدت ها سفری به شمال داشتم.پویا (بهترین دوست پسرم) به بهانه ازدواجش همه دوستان قدیمی مجرد و متاهل را به ویلایی در شمال دعوت کرده بود.همان جمع صمیمی و دوستانه همیشگی بچه های دانشگاه بیرجند و چند چهره جدید دوست  داشتنی دیگر.خیلی خوش گذشت و خستگی روحی این یکسال کار و بدبختی را پشت سر گذاشتم.منظره جنگل و دریا در آخرین روز های پاییز قابل وصف نبود.طلوع خورشید در کنار ساحل منظره شعف آفرینی بود که حالا حالا ها فراموشش نمی کنم.پویا و قدسی عزیزآرزوی بهترین ها را برایتان دارم و دمتان حسابی گرم...
2-بعضی وقت ها هرچند هم خوشحال باشی نمی شود چشم هایت را ببندی روی بعضی چیزها!!با این که فصل توریستی نبود  سواحل مان همچنان پر از زباله است و جنگل  ها پر از نشانه های تاراج آدمی.وقتی از جنگل گلستان برمی گشتم یک آن دلم گرفت بلوکه های سیمانی و پیشروی جاده و ساخت و ساز و جنگلی که دار کم کم از فرط تنکی پارک می شود!!!!!جالب است که یکی از مسئولان طراز اول در سخنرانی خودش به کارشکنی اابر قدرت ها  در پیمان کپنهاگ درباره آینده کره زمین اعتراض می کرد.نمی دانم ایشان میدانند مرداب انزلی و پنج اکو سیستم دیگر کشورمان بطور جدی در معرض نابودی قرار دارند؟یا ازدریاچه ارومیه تا چند سال دیگر فقط خاطره ای در اذهان ما باقی خواهد ماند؟کمی به خودمان بیابیم گرچه به قول ان بنده خدا :Who Cares?

3-بزرگان ادبیات وهنر همچنان دارند به دیار باقی می شتابند واین یکی دو ساله گویی مسابقه مرگی در جریان است.حسینی، پایور، و مشکاتیان و سحابی و خیلی های دیگر...  مساله مهم اما این است که چه برایمان باقی مانده؟کی برایمان باقی مانده و قدر داشته هایمان را چقدر دانسته ایم؟چکار کرده ایم تا ماندگان به نسل جدید بیاموزند چه گونه ،این گونه شده اند؟بعد از شکوفایی نسبی اواسط دهه هفتاد واوایل ده هشتاد که آن هم تا حد زیادی با آثاری تعریف می شود که فارسی زبانان مقیم خارج کشور نوشتند،من فکر می کنم در زمینه داستان کوتاه و رمان دچار رکود نخوت شده ایم.حساب شعر هم که معلوم است!یکسال و نیم است مجلات فرهنگی ادبی - البته آن هایی که هنوز بسته یا توقیف نشده اند- دیگر به کتاب خانه های عمومی فرستاده نمی شوند و حتی مجله فیلم هم گویا جز مجلات  ممنوعه به حساب می آید.استادمان در کلاس ترجمه یک صفحه از کتاب مادام بواری را با متن انگلیسی و دو ترجمه از دو مترجم مختلف به عنوان پروژه داده است.به کتاب ها نگاه کردم.ترجمه محمد قاضی مال سال شصت و چهار و با تیراژ 4500 نسخه بود.ترجمه مهدی سحابی مال هشتاد و هفت و با تیراژ1200 نسخه.کاش هنوز هم دورن جنگ بود تا حدااقل تیراژ کتابهایمان این قدر خجالت آور نمی بودند.

4-نشریه «من فکر می کنم» کانون گفتگوی تمدن های دانشگاه سبزوار دارد چهرمین سال چاپش را پست سر می گذارد وادامه کار آن با این حجم و کیفیت در شرایط فعلی فرهنگی دانشگاه ها چیزی شبیه معجزه به نظر می رسد.شماره جدید هم به همت دوستان فعال و دوست داشتنی کانون چاپ شد.بعد از دو شماره قبل که بعد از رفتن حامد بیدی موسس و پدر معنوی مجله کمی از لحاظ محتوی و به خصوص طراحی از قالب اولیه دور شده بودند این شماره طراحی بسیار نزدیک به ان ها دارد و مطالب نیز قابل قبول و زیبا بودند؛ گرچه این گرایش سیاسی مشهود وعلنی سردبیر - که  طراحی زیبایش واقعا جای تشکر دارد- و چاپ چهار مطلب از اساتید کمی جای بحث دارد چون سیاست مجله از ابتدا بر چاب مطالب صد درصد اریجینال و اندیشه و رعایت بی طرفی و به چالش کشیدن افکار دانشجویان از طریق تفکر بود و نه بیانیه دادن!!ویژه نامه یلدا هم کار قابل تقدیر دیگری است که با توجه به عدم برگزاری جشن شب یلدا ،بسیار به جا و شایسته بود.از آن جا که در این دو سال اخیر تمام سردبیر های من فکر ... فقط یک شماره در کنار ان بوده اند و بعدش  نیست و نابود شده اند،امیدوارم سردبیر جدید  این طلسم را بشکنند و تا جایی که می تواند این کشتی کوچک اما سرفراز و پر غرور را هدایت کند.

5-هر چقدر هم بی دین و ایمان باشی بالاخره در این مملکت بزرگ شده ای و خیلی از خاطره های تلخ و شیرینت از کودکی با ماه محرم گره خورده و به عنوان آیینی قدیمی هم که شده رویت ناثیر دارد!لینک زیر پستی است که «جیرجیرک»سال قبل آپ کرده بود.«حسین» یا «حوسین» را خیلی دوست دارم و این جا می گذارم تا دوباره و چند باره خوانده شود.

http://koolekashkool.blogfa.com/post-21.aspx

6-برای آن کسی که از ننوشتن دوستان گله کرده بود(البته من هنوز هم با تو قهرم عزیزم گفته باشم الان!!) :اَتامِرونَ النّاسُ بالبرِّ و تَنسونَ اَنفُسَکُم؟
7- داشت یادم می رفت: Merry Christmas

+نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت9:44توسط م.ج | |

هر صبح

تکه تکه می شوم

تا شام :

«قابل شما را ندارد»

«لطفاً تکرار کنید»

وبعد

خسته

در گریز از تنهایی

شست ، صفحه ای سبز

و «لرزشی» که مال دلم نیست

 

 

«من» این طور فکر ...

«شما » چطور

حتی او هم؟

 و بیدار می شوم  با تصور رخوتناک اندامی

 که گاه گاه  یادم می اندازد                        

  من هنوز یک مَردم!!

 

 

می دانی؟

این قائله ختم به خیر نمی شود

این را دیگر مطمئنم    

از صبح تا شام

تکه تکه می شوم

در جستجوی خوشی ای که

«بَختی» در پِی آن نیست


کیو کیو بَنگ بَنگ

کیو کیو بَنگ بَنگ

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت13:31توسط م.ج | |

سی آبان هشتاد وهفت -5:46 دقیقه ی عصر!

مثل گریه به خاطر یک چی؟

وسط خنده داری غم ها

مثل غمگینی خود ارضایی

جلوی چشم گیج آدم ها

 

مثل می خواهمی که می خواهم

مثل برگشتن من از «هرگز»

در سرم مردن دو تا نقطه

در سرم مردنِ دو تا قرمز

 

 خیسی ات از لباس زیری که

عشق را ذره ذره حل کرده

توی تنهایی من از خوابی

که پتوی تو را بغل کرده

 

 لمس دیوارهای نامرئی

درک یک اتفاق پیچیده

گریه ی بچه ای خیالی که

 وسط زن... و مرد خوابیده

 

 

حس بی اعتمادی مردی

که به من می رسی و مایوسی

تف شدن توی صورت دنیا

مثل یک جور فحش ناموسی...

 

سعی می کرد زندگی باشد

زور می زد جدا شود از زن

مثل یک فعل من در آوردی

که خودش را بصرفد از «بودن»!

 

فعل دیوانه وارِ بی نقطه

فعل مستهجن دو مفعولی!!

زندگی توی نامه ی بی اسم

بین یک مشت حرف معمولی

 

بین تصویر های غمگینی

که یکی با کمال بی شرمی...

مگسی که به شیشه می چسبم

مثل رویای روشن وگرمی!

 

مثل شعری که می خواستم اما...

مثل مردی که در زنی دلسرد

زندگی / می کند مرا با عشق

زندگی / می کند مـــرا با درد

 

«مونا زنده دل»

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت9:26توسط م.ج | |

کوچک می شوم

وقتی بزرگی ام   نان را قد نمی دهد

کوچک می شوم

تا آبرویی نداشته باشم

                                که گم کنم

نان کوچکترین واژه ای است

                                که بزرگ است

                                                                                              «حسین اکرامی»

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت10:3توسط م.ج | |

آن سال ها شهر ما کتاب فروشی  تخصصی نداشت.منظورم جایی است که فقط رمان و داستان و کتب ادبی نفیس و غیره را بفروشد و فروشنده هم اهل دل باشد..چند کتابفروشی بودند که در کنار کتاب های درسی و تست  و لوازم التحریر ،گاهی هم چند کتاب داستان یا فلسفی و شعر و ... را نیز می آوردند.اما از کودکی یک مغازه ای را یادم می آید که فقط کتاب های ادبی  داشت - کنار اورژانس قدیم و پهلوی آرایشگاه شایقی -  کتاب فروشی ای  که از سالها پیش به خاطر چینش ساده،سرد اما دوست داشتنی ویترینش همیشه که از کنارش رد می شدم  ناخود آگاه می ایستادم و چند دقیقه ای به جذابیت نامرئی آن خیره می شدم..اسم آن جا کتابفروشی «فرهنگ » بود و خیلی ساده گوشه ی بالای شیشیه این کلمه را فکر کنم با رنگ نقره ای یا خاکستری نوشته بودند.حدود سال 80 بود که بعد از چندین سال، به شهرم و پیش خانواده برگشتم.یک روز اتفاقی دوباره از جلوی همان کتابفروشی رد شدم و این با با دقت بیشتری به کتاب های داخل ویترین نگاه کردم.سینوهه،تاریخ تمدن ویل دورانت با آن ابهتش،تاریخ هنر جدید ،در کنار جنایت و مکافات و 1984 و چند سری کتاب نقد ادبی آشکارا چشم را می نواختند.مخصوصا چند کتاب از سری کتاب های یک تجربه که جیبی بودند و کلاً 100 شماره  که پنجاه تا مخصوص داستان کوتاه و پنجاه تا مخصوص نمایشنامه های پدر مادر دار بودند و من 5 تایش را به زور پیدا کرده بودم و حالا می دیدم این مغازه کلی از آن سری را دارد!!خیلی خوشحال شدم که این چند مدت بیکاری قبل از خدمتم را می توانم با خریدن و گرفتن کتاب از این مغازه و احیاناً  بحث و درد دل با صاحبش تحمل پذیر تر کنم.اما علی رغم اشتیاق من به دیدن و آشنایی با او، متاسفاته در «فرهنگ»همیشه بسته بود و حتی همسایه هایش هم می گفتند خیلی کم مغازه را باز می کند.کم کم حتی به این فکر کردم که طرف را پیدا کنم و از او بخواهم حالا که نمی تواند همیشه آن جا را باز کند به عنوان شاگرد بطور رایگان بروم برایش کار کنم!!!اما هیچ نشانی ای غیر از فامیلش که آقای دولت بود ،نداشتم و من که همیشه برای خرید کتاب به مشهد و پیش آقای  سپهری می رفتم همان طور حسرت به دل خرید کتابهای دوست داشتنی از شهر خودم ماندم.

این ماجرا گذشت و یک بار که داشتیم با خواهرم - که اتفاقا او هم به خاطر دیدن مجموعه کتاب های نقد هنر و نقاشی داخل ویترین مثل من علاقه مند به این کتابفروشی شده بود- از آنجا رد می شدیم؛اتقاق عجیبی افتاد که باورمان نمی شد.در «فرهنگ»باز بود و  مرد میان سال آرامی داشت داخلش چند کتاب را جابجا می کرد!به جرات می توانم بگویم یکی از زیباترین خاطراتم تا اخر عمر همان لحظه بوده و هیچ وقت آن شادی درونی و شعفم را از باز بودنش فراموش نخواهم کرد.داخل رفتیم و مثل آدمهای قحطی زده به قفسه ها و عناوین نگاه می کردم.مرد کتابفروش آدم آرامی بود و در پاسخ من که پرسیدم چرا همیشه باز نیستید جواب داد«هر وقت بنوانم باز می کنم»در لحن صدایش چیزی می لنگید.نوعی غم درونی و یا خستگی روحی که من ان زمان بیشترش را به حساب آرام بودن اهل کتاب و مطالعه گذاشتم.ان شب من و خواهرم به استثنای 400 تومن کرایه تاکسی هرچه پول داشتیم کتاب خریدیم با یک دنیا افسوس که چرا دیگر پول نداریم.کمی هم با اقای دولت بحث کردیم و من فهمیدم که او یک عشق کتاب به معنای واقعی آن است و در آخر هم گفت که ان شاا... بیشتر در مغازه را باز خواهد کرد.

از آن شب به بعد دیگر آن کتابفروشی را باز ندیدم، اما هر بار که به آنجا نزدیک می شدم  هنوز هم امید داشتم که دوباره بروم و از آن جا خرید کنم و هیجان زده می شدم!

یک بار که از خدمت به مرخصی آمده بودم،داشتیم با بابک پسر همسایمان درد ودل می کردیم و می گفتم که بیکاری ام را در پادگان با کتاب خواندن پر می کنم که  گفت:«مهدی باید عموم رو ببینی ،مثل خودت عشق کتابه!!اصلا شاید کتابفروشی اش رو بلد باشی کتابفروشی فرهنگ!!!» و من مثل جن زده ها مات و مبهوت به بابک خیره شدم!!!اون عموی تویه؟؟

بابک خیلی از عویش برایم تعریف کرد.از گنجینه کتابهایی که یک سومش را هم در مغازه نمیبینی،از آرشیو مجلات قدیم فکاهی ،ادبی و سیاسی اش،از غم ها و غصه هایی که دارد،از بلاهایی که روزگار بر سرش آورده  با این که او همیشه سرش به آرامی در کار خود بوده است و از رنج هایی که کشیده و خانه نشینش کرده اند وتازه آن موقع بود که معنی  آن غم در چهره برایم بیشتر معلوم شد.آن روز خیلی به بابک حسودی ام شد و از ته قلب آرزو کردم ای کاش من برادر زاده عمویش بودم چیزی که خود بابک هم با خنده ای را تایید کرد.

حالا چندین سال است که کتابفروشی فرهنگ تعطیل  و به جایش یک بوتیک که روسری های آخرین مدل می فروشد باز شده است.هنوز هم که هنوز است هر وقت از ان جا رد می شوم سرم را می چرخانم به امید دیدن آقای دولت و «فرهنگ» اما فقط رنگ های تند است که نصیبم می شود .

چند وقت پیش بابک مجله های صحافی شده فردوسی سالهای دور را نشانم داد که متعلق به آرشیو عمویش بودند.می گفت حال و روز خوشی ندارد و مرض احوال است.باورتان می شو دورانی پیش چشمتان باشد که شاملو تازه شعرش را چاب می کرده و پرویز دوایی برای «پرتغال کوکی» کوبریک نقد به روز نوشته است.مقاله فریدون مشیری را بر نقد شعر نو بخوانی و آگهی اجرای فلان اُپرا را در تالار وحدت ببینی!!کلی چوب الف لای برگ هایش گذاشتم و قرار شد یک روز با ماشین برویم تا همشان را کپی بگیرم!کاری که متاسفانه به دلیل مشغله زیاد هیچ وقت اتفاق نیافتاد.

سه روز قبل« ناصر دولت آبادی» از بین ما رفت.شب که به خانه آمدم مادر اطلاعیه اش را که بابک آورده بود نشانم داد و من واقعا شکستم.خیلی بد است که یک نفر همزمان شادترین و اندوه ناک ترین خاطره زندگی ات را برایت رقم بزند و چقدر دردناک بود حرف بابک که با بغض می گفت «از دیروز هر وقت که به عمویم فکر می کنم یاد تو  و کتاب و ... می افتم».آقای دولت آبادی به قول  متن زیبای اطلاعیه ختمش:«آن قدر آرام رفت که حتی پاییز هم صدای پای رفتنش را نشنید» .دیروز در مراسم ختم با وجود شلوغی مجلس  دلم خیلی گرفت،از مظلومیت اهالی فرهنگ و هنر، از تنهایی آدم هایی که بی ادعا هستند و «نان درست کردن» را به تو می اموزند گرچه همه به دنبال خریدنش باشند و هیچ کس  جز خانواده اش نفهمد و یا نمی خواهند بفهمند که یک گنجینه ملی دارد در زیرمین خانه ای در شهرمان می پوسد.

دوستاران کتاب اغلب سرمایه ای جز همان جملات زیبا و یاد کتاب های محبوبشان ندارند.من ،به عنوان ادای دینی کوچک به این انسان عزیز و تنها کاری که می توانم انجام دهم ،از تمام دوستانی که به این جا سر می زنند تقاضا می کنم  یک دقیقه به یاد آن مرحوم سکوت کنند.

در آرامش بیارام...

60

59

.

.

.

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت11:55توسط م.ج | |

And that is what they called

 

Mutual Payback

 

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت12:40توسط م.ج |

از همه متشکرم

از همه آنهایی که کمک کردند خاطره ای شیرین داشته باشم

جای تمام آنهایی را هم که نتوانستند بیایند خالی می کنم

و

ممنونم حامد،در همان ۱۰ ثانیه،بهترین هدیه را به من دادی

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت8:43توسط م.ج |

امروز زادروز من است،درست در همین لحظه، پس باید بگویم:

من مهدی ،بیست و نه سال دارم!!

به نظر من روز تولد آدم روز بزرگی است و تعجب می کنم چرا بعضی ها خیلی اصرار دارند به دروغ نشان دهند این روز برایشان مهم نیست با مثلا فراموششان شده در حالی که امکان ندارد کسی تولدش را یادش برود!

همیشه سعی کرده ام تا جایی که بتوانم تولدم را به بهترین شکل ،حداقل برای خودم هم که شده برگذار کنم.دیروز کتابی را که مدت ها دنبالش بودم،خریدم و خودم به خودم تقدیم کردم!!!تازه امروز ظهر هم به یک رستوران با حال می روم تا به جسمم هم حالی اساسی داده باشم با یک نهار مشتی!!!آدم گاهی وقت ها باید خودش به خودش برسد.

بیست و نه سالگی سن عجیبی است،از یک طرف سال دیگر قرار است تقریبا به نیمه راه زندگی ات برسی و از طرف دیگر موهای سفید کم کم دارند خودشان را نشان می دهند و تو می ترسی از فرآیند سن،چیزی که تا به حال کمتر حتی وقتی جلوی آینه می رفتی به آن فکر می کردی!

حالا دیگر معنی واقعی خیلی از رفتارهای دیگران را - هرچند ظاهرش چیز دیگری باشد- می دانی!حالا دیگر با تمام وجودت می ترسی از آینده، از کارهایی که می خواستی انجامشان دهی و شاید حالا دیر شده باشد دیگر!گاهی بخاطر اینکه این قدر داری محافظه کار می شوی و دنیا دارد با خودش همسویت می کند،حالت از خودت به هم می خورد ولی چاره ای هم نداری و غم نان تو را با خود می برد.

باورتان نمی شود دلم برای آن وقت ها که یک رمان را دستم می گرفتم و تا صبح یک نفس می خواندم و صبح دوباره جلوی کتابحانه بودم و کتابدار با تعجب به من نگاه می کرد و می گفت:«تو آخرش دیوانه می شوی از بس کتاب می خوانی»، چقدر تنگ شده است!!

البته خوشحال هم هستم،چون علی رغم«هنوز تنها بودن» ،دوستانی دارم بهتر از برگ درخت و عشقی که همین نزدیکی است و زلال تر از آب روان...

امروز یک جشن کوچک در مکانی دنج و زیر آلاچیقی زیبا -با لطف بی دریغ مسعود که جای خودش واقعاً خالی است - دارم که تعدادی از دوستان صمیمی دور هم جمع شویم و کیک تولدم را قسمت کنیم -اصلاًراضی به کادو نیستم ها - و شاد باشیم(اگر اصرار هم کنند،عمراً نمی رقصم گفته باشم)

جای تمام آنهایی که دعوت بودند و از شانس بد من نمی توانند بیایند را همین جا خالی می کنم،

به خصوص حامد که واقعا دلتنگش هستم!از پیامک های دوستان هم تشکر می کنم

راستی از دو دوست و هم کلاسی نازنین که امشب مرا خیلی خیلی خجالت دادند و زودتر از موعد یک دسته گل بی نظیر هدیه دادند واقعا ممنونم.

پ.ن

پارسال درست همین موقع بود که بهترین هدیه تولد زندگی ام را تا به حال گرفتم:

هر دو ابن جا بودیم و برایم نوشتی:یک لحظه صبر کن و بعد

بیست و هشت سالگی ام را با تبریک تو آغاز کردم...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت1:26توسط م.ج | |


Empty spaces - what are we living for
Abandoned places - I guess we know the score
On and on, does anybody know what we are looking for...
Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore
The show must go on,
The show must go on

Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on.
Whatever happens, Ill leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living for?
I guess Im learning, I must be warmer now
Ill soon be turning, round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark Im aching to be free
The show must go on
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on
My soul is painted like the wings of butterflies
Fairytales of yesterday will grow but never die
I can fly - my friends
The show must go on
The show must go on
Ill face it with a grin
I am never giving in
On - with the show -
Ill top the bill, Ill overkill
I have to find the will to carry on
On with the -
On with the show -

The show must go on...

Watch the clip here

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت17:17توسط م.ج | |

یک

- اون شعر رو دوباره بخون

- ...

کلاغی در ذهن من است،پاره سنگی در دستم

از خودم می ترسم

از خودم می ترسم

از خودم می ترسم

-از      خودم          م ی ت رس م 

....

                                         فیلم « از کنار هم می گذریم» –ایرج کریمی

 

 دو

این جمله ها مال یه دوست قدیمیه که شروع دوستیمون با یک اتفاق بود و چند وقتی می شود که دوباره با هم در ارتباط هستیم.این رو در جواب من که گفته بودم عاشق پنجره  کوپه اخر قطارم فرستاد و احساس خوبی دارم نسبت به جوابش:

«وقتی میریم آخرین کوپه قطار و به ریل ها نگاه می کنیم، خودش پر از معنی است:یعنی گذشته ها رو با همه خوبی ها و بدی هاش  خیلی زودپشت سر می گذاریم و باید رو به آینده رفت. اگه بخوای تو گذشته بمونی و خودتو از قطار به بیرون پرت کنی،نابود می شی؛ پس باید برگردیم به سمت کوپه ها تا بتونیم زندگی کنیم!»



پ.ن

با تمام حرف های پیش و پَس

باتمام بایدها و نبایدها

با تمام چیز هایی که می دانم و میدانی

هنوز هم

                                         دلتنگت می شوم

نمی دانم

نمی دانی

...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت13:12توسط م.ج | |