تبليغاتX
زلف بر باد






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


زلف بر باد

And that is what they called

 

Mutual Payback

 

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت12:40توسط م.ج |

از همه متشکرم

از همه آنهایی که کمک کردند خاطره ای شیرین داشته باشم

جای تمام آنهایی را هم که نتوانستند بیایند خالی می کنم

و

ممنونم حامد،در همان ۱۰ ثانیه،بهترین هدیه را به من دادی

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت8:43توسط م.ج |

امروز زادروز من است،درست در همین لحظه، پس باید بگویم:

من مهدی ،بیست و نه سال دارم!!

به نظر من روز تولد آدم روز بزرگی است و تعجب می کنم چرا بعضی ها خیلی اصرار دارند به دروغ نشان دهند این روز برایشان مهم نیست با مثلا فراموششان شده در حالی که امکان ندارد کسی تولدش را یادش برود!

همیشه سعی کرده ام تا جایی که بتوانم تولدم را به بهترین شکل ،حداقل برای خودم هم که شده برگذار کنم.دیروز کتابی را که مدت ها دنبالش بودم،خریدم و خودم به خودم تقدیم کردم!!!تازه امروز ظهر هم به یک رستوران با حال می روم تا به جسمم هم حالی اساسی داده باشم با یک نهار مشتی!!!آدم گاهی وقت ها باید خودش به خودش برسد.

بیست و نه سالگی سن عجیبی است،از یک طرف سال دیگر قرار است تقریبا به نیمه راه زندگی ات برسی و از طرف دیگر موهای سفید کم کم دارند خودشان را نشان می دهند و تو می ترسی از فرآیند سن،چیزی که تا به حال کمتر حتی وقتی جلوی آینه می رفتی به آن فکر می کردی!

حالا دیگر معنی واقعی خیلی از رفتارهای دیگران را - هرچند ظاهرش چیز دیگری باشد- می دانی!حالا دیگر با تمام وجودت می ترسی از آینده، از کارهایی که می خواستی انجامشان دهی و شاید حالا دیر شده باشد دیگر!گاهی بخاطر اینکه این قدر داری محافظه کار می شوی و دنیا دارد با خودش همسویت می کند،حالت از خودت به هم می خورد ولی چاره ای هم نداری و غم نان تو را با خود می برد.

باورتان نمی شود دلم برای آن وقت ها که یک رمان را دستم می گرفتم و تا صبح یک نفس می خواندم و صبح دوباره جلوی کتابحانه بودم و کتابدار با تعجب به من نگاه می کرد و می گفت:«تو آخرش دیوانه می شوی از بس کتاب می خوانی»، چقدر تنگ شده است!!

البته خوشحال هم هستم،چون علی رغم«هنوز تنها بودن» ،دوستانی دارم بهتر از برگ درخت و عشقی که همین نزدیکی است و زلال تر از آب روان...

امروز یک جشن کوچک در مکانی دنج و زیر آلاچیقی زیبا -با لطف بی دریغ مسعود که جای خودش واقعاً خالی است - دارم که تعدادی از دوستان صمیمی دور هم جمع شویم و کیک تولدم را قسمت کنیم -اصلاًراضی به کادو نیستم ها - و شاد باشیم(اگر اصرار هم کنند،عمراً نمی رقصم گفته باشم)

جای تمام آنهایی که دعوت بودند و از شانس بد من نمی توانند بیایند را همین جا خالی می کنم،

به خصوص حامد که واقعا دلتنگش هستم!از پیامک های دوستان هم تشکر می کنم

راستی از دو دوست و هم کلاسی نازنین که امشب مرا خیلی خیلی خجالت دادند و زودتر از موعد یک دسته گل بی نظیر هدیه دادند واقعا ممنونم.

پ.ن

پارسال درست همین موقع بود که بهترین هدیه تولد زندگی ام را تا به حال گرفتم:

هر دو ابن جا بودیم و برایم نوشتی:یک لحظه صبر کن و بعد

بیست و هشت سالگی ام را با تبریک تو آغاز کردم...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت1:26توسط م.ج | |


Empty spaces - what are we living for
Abandoned places - I guess we know the score
On and on, does anybody know what we are looking for...
Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore
The show must go on,
The show must go on

Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on.
Whatever happens, Ill leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living for?
I guess Im learning, I must be warmer now
Ill soon be turning, round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark Im aching to be free
The show must go on
The show must go on
Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
But my smile still stays on
My soul is painted like the wings of butterflies
Fairytales of yesterday will grow but never die
I can fly - my friends
The show must go on
The show must go on
Ill face it with a grin
I am never giving in
On - with the show -
Ill top the bill, Ill overkill
I have to find the will to carry on
On with the -
On with the show -

The show must go on...

Watch the clip here

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت17:17توسط م.ج | |

یک

- اون شعر رو دوباره بخون

- ...

کلاغی در ذهن من است،پاره سنگی در دستم

از خودم می ترسم

از خودم می ترسم

از خودم می ترسم

-از      خودم          م ی ت رس م 

....

                                         فیلم « از کنار هم می گذریم» –ایرج کریمی

 

 دو

این جمله ها مال یه دوست قدیمیه که شروع دوستیمون با یک اتفاق بود و چند وقتی می شود که دوباره با هم در ارتباط هستیم.این رو در جواب من که گفته بودم عاشق پنجره  کوپه اخر قطارم فرستاد و احساس خوبی دارم نسبت به جوابش:

«وقتی میریم آخرین کوپه قطار و به ریل ها نگاه می کنیم، خودش پر از معنی است:یعنی گذشته ها رو با همه خوبی ها و بدی هاش  خیلی زودپشت سر می گذاریم و باید رو به آینده رفت. اگه بخوای تو گذشته بمونی و خودتو از قطار به بیرون پرت کنی،نابود می شی؛ پس باید برگردیم به سمت کوپه ها تا بتونیم زندگی کنیم!»



پ.ن

با تمام حرف های پیش و پَس

باتمام بایدها و نبایدها

با تمام چیز هایی که می دانم و میدانی

هنوز هم

                                         دلتنگت می شوم

نمی دانم

نمی دانی

...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت13:12توسط م.ج | |

می روی نان بخری                و چون بازمی گردی

دندانهایت را گم کرده ای  

می روی آب بیاوری             چون باز می گردی

ترا با اَمعائت دار زده اند

می روی سیب بخری             چون با سیبی باز می گردی

زنت را گم می کنی

و او را پاره پاره پشت سر می گذاری          بر دروازه بیمارستانی      

که باران آتش            آن را ویران می کند

از حفره ات بیرون می آیی     و به ساحل می روی

تا تنفس رایگان را به خاطر آوری

اما چون باز می گردی                             در ریه ات ترکشی است

عناصر در هم آمیخته           

                          و زندگی در مرگ           

                                                      سکنی گزیده است

اگر تو نبودی

اگر رویای من با تو گرم نمی بود

اگر مرا یقین نبود که تو کودکی بی باک زاده خواهی شد

اگر انتظار تو نبود

 برساحل فرو می افتادم

همچو بُمبی یاوه    که به هدف نخورده است

                                                                       ( غاده سلمان)


پ.ن

این پست را می خواستم  برای تمام آزادی خواهان و مظلومان جهان بگذارم ؛ اما به برکت روز قدس تمام بلاگ ها فیلتر شده بودند!!

فکر می کنم فیلم«شجاع دل» مل گیبسون را خیلی ها دیده باشند ،اما اگر ندیده اید حتما پیدایش کنید و ببینید!!من تا به حال سه بار سر سکانس پایانی اش واقعا اشک ریخته ام!!

 گاهی اوقات معنی یک واژه جوری در ذهن آدم حک می شود که انگار آن را هضم کرده ای ،یعنی با تمام وجود معنی صریح  -و نه تلویحی - آن را درک می کنی.شجاع دل واژه Freedom رابرای من معنی کرد.

و پاییز در راه است....

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت10:49توسط م.ج | |

مگر نسیم ســحر بوی زُلف یار من اســت                     که راحت دل رنجـــــور و بیقرارمــن است

بخواب در نرود چشم بخت من همه عمـــر                    گرَش به خواب ببینم که در کنـــار من است

اگر معـــاینه بینـم که قصد جــــــــــان دارد                     به جان مضایقه با دوستان نه کار من است

حقیقت آنکه نه در خورد اوست جان عزیز                    و لیک در خور امــــکان  و اقتدار من است

نه اختیار من است این معاملت لیــــــــکن                     رضـای دوســـت مقدم بر اختیـــــــار مَنست

اگر هزارغمست از جفــــــــــــای او بر دل                      هنــــوز بنده اویم که غمـــــگسار من است

درون خـــــــلوت ما غیر در نمی گنجـــــد                       برو که هرکه نه یار من است،بار من است

به لاله زار و گلســــــتان نمی رود دل من                      که یاد دوست، گلستان و لاله زار من است

ستمگرا  دل ســــــعدی بسوخت در طلبت                       دلــت نسوخت که مِسکین امیدوار من است

 

                                    اگر مــُـراد تو این است بی مُرادی مـــــن                   

                                    تفــاوتی نکند، چــون مُراد یــــار من است

 

پ.ن

 

و «تو»یی که« من»نخواهم بود...

و «تو»یی که همیشه «تو» خواهی ماند،گرچه خیلی سخت باشد،سخت تر  از آنچه کسی فکرش را بکند...

«تو» خیلی چیز ها به من داده ای.چیز هایی که خودت هم نمی دانی چقدر برایم مهم بوده اند،مثلا یکی همین وبلاگم که اگر «تو» نبودی ا ینجا هم نبود،دوستان جدیدم هم نبودند و ...

متشکرم ،بابت تک تک لحظات شیرین  ،برای حس قشنگی که وقتی می بینمت دارم متشکرم و متشکرم برای...

خوشحالم، خوشحالم که «دوستی مان» همیشه سر جایش بوده ،هست و خواهد بود –درست مثل عشق من به «تو» - و هنوز آن قدر برایت مهم هستم که به من بگویی:"Show must go on"

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت10:59توسط م.ج |

1-در آستانه زاد روز تولد پروفُسور «حسابی» پدر فیزیک ایران یا پدر علم جدید در ایران، بانک کشاورزی حکم حراج خانه و منزل ایشان را که سال ها قبل به موزه تبدیل شده بود ،اجرا کرد.رییس جمهور قبلا طی نامه ای از بانک فوق«درخواست»کرده بود بدهی های پروفسور را بخشیده و از اجرای حکم جلوگیری کند اما بانک کشاورزی اصلا توجهی به این نامه نکرده است.جالب ان که رییس بانک فوق در نهایت فرموده اند:

«با توجه به شخصیت برجسته این دانشمند کشور،ما پس از حراج اموال و خراب کردن ملک مزبور ،یک شعبه از بانک را در این جا بانام شعبه پروفسور حسابی افتتاح خواهیم کرد!!!!»

شاید ندانید که این مرد بزرگ 40 سال پیش با هزینه شخصی برای «ایران» در کره ماه زمین خریداری نمود و دسته چک سفید امضای رییس یکی از بزرگترین دانشگاههای ایالات متحده را با 5 راس الاغ در بیا بان های کشور عوض نمود تا نقشه راه های ایران را تکمیل کند.می گویند امام  خمینی  وقتی دکتر حسابی به ملاقات ایشان رفته بودند،روی صندلی ننشستند تا ابتدا دکتر بنشیند.

جالب تر آنکه کل مبلغ فوق کم تر از2 میلیارد تومان است و دکتر 48 میلیون تومان برای هزینه درمانش از بانک با به رهن گذاشتن خانه اش قرض گرفته و پس از مرگش با احتساب بهره ،به این میزان رسیده است.

خدا رحمتش کند نمی دانست بعد از مرگش حتی به اندازه یک کلاه بردار عادی یا یک کارمند اختلاس کننده برای مملکتش اهمیت ندارد.


2-رتبه ایران از لحاظ سرعت دسترسی به «اینترنت»در جهان اعلام شد.به حول وقوه الهی و کوری چشم دشمنان و معاندان این مرز و بوم ما با افتخار در رتبه 168 دنیا قرار گرفته ایم!!!!همچنین جای بسی خوشبختی است که «افغانستان»و «عراق» به علت جنگ های داخلی و عدم پیشرفت علمی و پژوهشی و عقب ماندگی شان در این رده بندی «قبل» از ایران قرار دارند.یعنی سرعت اینترنت در این دو کشور هم از ما بالا تر است!!!تازه سرعت داونلود در کره جنوبی  پنج گیگا بایت در ثانیه و در کشور عزیزمان  پنچ کیلو بایت است.اصلاً بهتر، چون «گیگ»اصولاً  کلمه نچسب و زشتی است ولی همه با «کیلو» آشنا هستند!!!!


3-من افتخار می کنم که در کشورم،«خانم متصدی فتوکپی» و دکتر های متخصص از یک شان و ارج و اهمیت برخوردارند و مثلا برای گرفتن یک برگ فتوکپی باید 1 ساعت تمام از طریق اطلاعات ایشان را پیج کرد یا با موبایلشان تماس گرفت تا تشریف بیاورند و کار حدود ده، پانزده نفر را راه بیاندازند.من افتخار می کنم که در مملکتم انقدر آزادی بیان هست که تازه این خانم بعد شنیدن چند انتقاد محترمانه در را ببندد و بگوید:«اصلاً تعطیله. این جا مال بخش خصوصیه،هر وقت دلم بخواد کار می کنم »و نیم ساعت دیگر شما را معطل نگاه دارد.من به رییس بیمارستان می بالم که بعد از شنیدن موضوع ما را به آرامش و تقوای الهی توصیه می کند و می گوید مهم ترین ویژگی بیمار و همراهانش«صبر و بردباری»است و «حالا که چیزی نشده»!!!!.چه قدر خوب است که با گرفتن فتوکپی توسط خود بیماران هزینه های کمر شکن بیمارستان و درمان مردم کم شده و در منابع ملی صرفه جویی می شود.

 

پ.ن

چشمهایت، چشمهایت و دوباره چشمهایت

و دوباره و سه باره و چندباره

 خیره می شوم از نیم رُخ تا تمام رُخ

و رُخ می دهد دوباره آن آشفتگی شیرین   

 جایی در حوالی قلبم 

لبخند می زنی و من                              دوباره خرسند می شوم 

و سرشار از عطر حضورت                 هرجند تقسیم شده باشد با حضور غیر

می دانی دیشب

بازهم خیس کردندخودشان را

این چشـــــم های لعنتی !!!

                            

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت15:46توسط م.ج | |

گاهي وقت ها،  خواندن يك جمله  عجيب تاثير مي  گذارد روي آدم

اين لينك را از سيب گاززده ديدم:

 

                http://www.elyasalavi.blogfa.com/

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت13:58توسط م.ج | |

ایدیولوژی من در سالهای اخیر در امور مذهبی تقریبا ثابت بوده است:آدم یا باید زنگی زنگ باشد یا رومی روم!!

اما در بین همه ی این ها،یک مورد هست که قواعدم را به هم زده!موردی که توجیهی ندارم برایش واگر بپرسند چرا، می گویم چون  دلم می خواهد! درباره کسی است که عزیز است،که همه آدمهای کره زمین یک جوری به او معتقدند و باورش دارند!! نام ها البته متفاوت است:اسمش در جایی «نئو»یا همان بی همتا ست،شاید کسی او را بتمن و سوپرمن خطاب کند یا حتی لنین یا استالین باشد،در جای دیگر مسیحی که بالاخره باز می گردد،شاید حلقه ای در دستان  یک کوتوله،مردی با شال سبز یا رنگین پوستی با شعار تغییرباشد؛اصلا، شاید هم خود خود خدا باشد،کسی چه می داند!!

اما چیزی که  خوب می دانم این است که همه و همه در انتظار یک منجی اند،در درونشان منتظر موعودی هستند که بیاید و رویا ها را بر آورده و دنیای شان را جای بهتری برای زندگی بکند!!

البته القاب او بین مردمان سرزمین من از همه جاهای دیگر زیبا تر است:

«صاحب زمان»یعنی زمانش که بشود می آید،زمانی که دیگر نباید زیاد دور باشد و« نور» است،یعنی پاک ترین چیز دنیاست!!

به قول دوستم با اینکه به گروه خونی ام نمی خورد و«مگه تو دعا هم بلدی چیه؟»، تمام دعاهای مربوط به او را حفظ هستم و دعای«عهد» تنها زمزمه ای است که هنوز رویم تاثیر می گذارد و منقلبم می کند!!

«شما» و« تو» تنها کسانی در زندگی ام هستید که عشقم را بهتان با هیچ چیز نمی سنجم،که عقل و منطق را دور می اندازم برایتان!!من صالح نیستم ،من معتقد نیستم ،من حتی با آن بالا هم مشکل دارم اما تنها نشانه «امید» را در این دنیای لعنتی می پرستم!! وبا افتخار میگویم :

ای هم نام من،ای آقای ما،زاد روزتان مبارک!!

 

                                                             متی ترانا و نراک

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت16:7توسط م.ج | |